|
الهه عشق |
|
love story |
توي قلبت جايي واسم نيست نمي گم كسي رو داري
اما ديگه باورم شد كه مي خواي تنهام بذاري
ديگه دستاتو ندارم ديگه چشمات مال من نيست
اون نگاه جستجو گر اين روزا دنبال من نيست
نمي گم داري مي گردي دنبال يه عشق تازه
اما كوله بارو بستي در به روي كوچه بازه
تو ميري من نمي دونم كه گناه من چي بوده
اما هر دليلي باشه واسه رفتن تو زوده
توي قلبت جايي واسم نيست نمي گم كسي رو داري
اما ديگه باورم شد كه مي خواي تنهام بذاري
ديگه دستاتو ندارم ديگه چشمات مال من نيست
اون نگاه جستجو گر اين روزا دنبال من نيست
چي بگم من از درونم تو همه چي رو مي دوني
همه حيرتم از اينه چرا پيشم نمي موني
من هنوزم نمي دونم تو مسافر كجايي
نمي دونم كجا ميري توي قرن بي وفايي
توي قلبت جايي واسم نيست نمي گم كسي رو داري
اما ديگه باورم شد كه مي خواي تنهام بذاري...
تو را در روزگاری دوست دارم که نمی دانند عشق چیست!
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:25 توسط نازنین |
حال من دست خودم نیست دیگه اروم نمیگیرم .
دلم از کسی گرفته که میخوام واسش بمیرم . باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم اخر راه حس تلخ نرسیدن پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم تا منو ببخشی اخر تا دلت بسوزه کم کم مثل ایینه رو به رومه مثل با تو بودن من دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن
باز سرنوشت و انتهای اشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:50 توسط نازنین |
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:53 توسط نازنین |
خدایا دیگه خسته شدم دیگه بریدم نمیدونم دردمو بی کی بگم . داره واسه همیشه میره .اخه دلم به همون سالی یه بارم خوش بود ولی اون داره همینم ازم دریغ میکنه . نمیدونم چه گناهی به درگاهت کردم که داری اینجوری برای من رقم میزنی . از دنیاتم دیگه سیرم اینجا رو بدون اون نمیخوام چون دنیام با اون بود از لحظه ای که چشم باز کردم اونو دیدم تا حالا ...
دلم گرفته . یاد اون موقعه هایی افتادم که بهم میگفت اگه یه روزی من از تو جدا بشم بدون من دیگه تو این دنیا نیستم ولی خودش بود که گفت همه حرفام یه شوخی بود گفت تئاتر بازی کردم . خدایابازیه بدی بود ولی فهمیدم که دیگه نباید عاشق شد فهمیدم عشق = شکست. البته قبل شکست قلب این خودتی که میشکنی این از همه بدتره . برام دعا کنید ایندفعه بازی خیلی بدتری رو شروع کرده دارم جا میزنم چون دیگه طاقت این یکی رو دیگه ندارم .یعنی طاقت این که با کس دیگه ای ببینمش و ندارم . حتی فکرشم داره دیوونم میکنه .... تو رو خدا فقط برام دعا کنید شاید خدا صدای شماها رو شنید دیگه داغونه داغونم هیچی ازم نمونده نه جسمی نه روحی و نه ... ُ
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:52 توسط نازنین |
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:59 توسط نازنین |
گریه کن دلم میدونم اون دیگه هیچ وقت نمیاد رفته و واسش مهم نیس چه به روز من میاد ببین چقد تنها شدم تو خونه بی کسیام یکی نیس با من بباره به پای این بی کسیام بیا بی وفا وفا کن دارم از غصه میمیرم میخوام که این دمه آخر دستاتو باز بگیرم نمیدونی چی می کشم تو این روزای بی کسی قدرمو می دونی یه روز وقتی به حرفام برسی گریه هام دسته خودم نیس دله من شکسته دنیا دستایه جدایی عشق خط کشیدن میون ما طاقت موندن ندارم این نفسای آخره بگین بیاد که عاشقش واسه اون در به دره بیا بی وفا وفا کن دارم از غصه میمیرم میخوام که این دمه آخر دستاتو باز بگیرم نمیدونی چی می کشم تو این روزای بی کسی قدرمو می دونی یه روز وقتی به حرفام برسی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط نازنین |
وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت شب و روز من يكي شد حتي حس زندگي رفت ديگه بي تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتي رفتي تازه فهميدم چي بودي براي من طپش زندگي بودي وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد وقتي رفتي آره رفتي ، رفتي از تو مونده يادگاري واسه ي من بيقراري خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداري نه تو بودي نه ترانه نه يه حرف عاشقانه من مگه از تو چي خواستم فقط و فقط بهانه وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت شب و روز من يكي شد حتي حس زندگي رفت ديگه بي تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتي رفتي تازه فهميدم چي بودي براي من طپش زندگي بودي وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد وقتي رفتي آره رفتي ، رفتي ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:50 توسط نازنین |
من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
.من بچه بودم...اونم بچه بود
.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 16:18 توسط نازنین |
عاشق خجالتی:
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 3:52 توسط نازنین |

باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن
رو درو دیواره خونه گرد تنهایی بپاشن
تو همونی که میگفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه
تو همونی که میگفتی قلبم ماله تو باشه واسه همیشه
باورم نمیشه چشمات بره ماله دیگرون شه
با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
تو همونی که میگفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه
تو همونی که میگفتی قلبم ماله تو باشه واسه همیشهتو همونی که میگفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه
تو همونی که میگفتی قلبم ماله تو باشه واسه همیشه
ماله تو باشه واسه همیشه.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:47 توسط نازنین |

نه باورم نمیشه که
تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا
از تو نیومد خبری
چشمای من خشک شد به در
حالا کی بی وفا تره
بال و پرش دادم ولی
دیگه واسم نمی پره
اینو بدون دستای من
گرمی دستاتو می خواد
تورو به عشقمون قسم
اون روزارم یادت بیاد
حتی دیگه خدامونم
حتی دیگه خدامونم
به داد ما نمی رسه
گریه نکن که دستمون
به دست هم نمی رسه
تورو خدا بهش بگین
صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا
خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو
از کس و ناکس میگیرم
بهش بگین اگه نیاد
تو انتظارش میمیرم
آخه چرا نگاه اون
چنگی به دل نمیزنه
میگن یکی تو قلبشه
جونمو آتیش میزنه
فقط خدا ازت می خوام
دست تویه دستاش بذارم
جز آرزویه دیدنیش
هیچ آرزوی ندارم
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
برگرد بیا به کلبمون
تا سرو سامون بگیره
ببخش اگه قسمت نشد
تویه چشات نگاه کنم
یا سر رو شونه ات بذارم
اسم تورو صدا کنم
تو هم منو بذار برو
اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کیو دارم
دلیله رفتنت چی بود
اون که نخواست پیشم باشی
باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو
جواب قلبمو بده
حتی دیگه خدامونم
به داد ما نمی رسه
گریه نکن که دستمون
به دست هم نمی رسه
تورو خدا بهش بگین
صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا
خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو
از کس و ناکس میگیرم
بهش بگین اگه نیاد
تو انتظارش میمیرم
آخه چرا نگاه اون
چنگی به دل نمیزنه
میگن یکی تو قلبشه
جونمو آتیش میزنه
فقط خدا ازت می خوام
دست تویه دستاش بذارم
جز آرزویه دیدنیش
هیچ آرزوی ندارم
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
برگرد بیا به کلبمون
تا سرو سامون بگیره
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:24 توسط نازنین |
عشق من ناز نكن عمر ما پايون مي گيره يه روزي دست زمونه تو رو از من مي گيره اگه تنها با تو بودن واسه من زندگيه تو رو ديدن، تو رو خواستن رو كي از من مي گيره عشق من قلب اين عاشق با تو آروم مي گيره همه ناله هاي من از رو نگاه دوريه تو رو ديدن، تو رو خواستن تو رو هر جا مي بينم بي تو و عشق تو، من هميشه تنها مي مونم عشق من عاشقتم تكرارت هر شب عادته همه حرفام به خدا از عشق و از سخاوته با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته عشق من بي كسي و شب با تو پايون مي گيره همه رگهام از حرارت نگاهت خون مي گيره با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته تو گمون كردي بري خاطره هاتم مي ميره روزهاي رفته برام رنگ سياهي مي گيره اگه صد بهار و پاييز واسه تو گريه كنم نمي تونم كه تو رو هميشه از ياد ببرم من همون عاشقتم تا كه چشام بارونيه همه ناله هاي من از رو نگاه دوريه با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته عشق من بي كسي و شب با تو پايون مي گيره همه رگهام از حرارت نگاهت خون مي گيره با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته

همیشه دوستت دارم
روز دوم گل زردی برایم آوردی و گفتی
دیگه دوستت ندارم
روز سوم گل سفیدی بر سر قبرم گذاشتی و گفتی
منو ببخش
فقط یه شوخی بود
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:13 توسط نازنین |
قدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:0 توسط نازنین |
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:38 توسط نازنین |
به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند . به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي است كه بي تو سركردم . و به تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه منتظرم يافتم . اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده و با خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:51 توسط نازنین |
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی 
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره
مریم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:21 توسط نازنین |

آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون می کنی فقط به خاطر من
من دلم رو خون میکنم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه
دنیا برام یه قفسه
گفتی که عشق یه عادته
دلم پر از شکایته
گفتی می خوای بری سفر
خیره شدن چشام به در
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من
حرفت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی
قلبم رو پر پر می کنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
از خوبیات کم میکنی
قلبم رو پر پر می کنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من
دست کشیدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من
می رم به احترام تو فقط به خاطر تو

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:16 توسط نازنین |
مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:14 توسط نازنین |
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و واکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط نازنین |
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسکای بد از هم دلای هم زبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون آره دلم خیلی پره از غمای رنگا وا رنگ از جمله ی دوست دارم دروغ های خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:3 توسط نازنین |
بهش بگيد بي خبرم بپرسيد عشق مون چي شد چشم سياش طرز نگا ش حجب حياش مال كي شد . . . اوني که تازه اومد و توي دلم خاطره شد بهش بگيد با رفتنش كار و دلم يكسره شد نمي دونم ….. حتي برام خط و نشو نم نكشيد رفت و نشت رو شو نه اونكه به فكرم نرسيد ******** بهش بگيد همين روزا توي دلم مي كشمش خدا نياره اون روزو بي افته چشمم تو چشمت ديونه بود اما . . . منم ديونه تر از عشق اون قلبم و زد بنا م شو پر زد و رفت از آشيون . . . . ******** عاشقي كار تو نبود من عا شقت بودم و بس اين احساس منو كشتي دلم پاي هوس اما هنوز دوست دارم به جون اونكه دوست داري وقتي اسم تو بياد زنده مي شم نفس نفس
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:56 توسط نازنین |
باز هم ,آمدي تو بر سر راهم
دريا ,من جواني را به سر کردم *********** ديريست قلب من از عاشقي سيراست
دريا ,اولين عشق مرا بردي *********** دريا ,سرنوشتم را به يادآور
من غريبي قصه پردازم *********** گم شدم در غربت دريا
مي روم ,شبها به ساحلها *********** روي موج خسته ي دريا
دريا اولين عشق مرا بردي
آي عشق ,مي کني دوباره گم راهم
تنها,از ديارخود سفرکردم
خسته از صداي زنجيراست
دنيا, دم به دم مرا تو آزردي
دنيا, سرگذشتم را مکن باور
چون غريقي ,غرق در رازم
بي نشان و بي هم آوازم
تا بيابم ,خلوت دل را
مي نويسم اوج غمها را
دنيا دم به دم مرا تو آزردي![]()
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:53 توسط نازنین |
من همیشه با تو هستم تورو از جون میپرستم من فقط با تو میتونم توی این دنیا بمونم اگه تو نمونی پیشم می بینی دیوونه میشم ... این صدای قلبمه میشنوی آره یا نه می تونم داد بزنم عشقمی یا نه آخه من از تو میترسم میگن عاشقی جنونه نمیگم عاشقی مرده اما دیگه نیمه جونه توی این دور و زمونه بعضی کارامون حرومه آی زمونه آی زمونه من شدم بی آشیونه چرا رسم عاشقیمون چنین شده به هر بهونه تو یکی مثل صداقت من یکی مثل فلاکت تو شدی عاشق سوختن من و دل رو بر تو دوختن من همیشه با تو هستم تورو از جون میپرستم من فقط با تو میتونم توی این دنیا بمونم توی این دنیا بمونم .... آی زمونه آی زمونه من شدم بی آشیونه چرا رسم عاشقیمون چنین شده به هر بهونه به هر بهونه .... این صدای قلبمه میشنوی آره یا نه می تونم داد بزنم عشقمی یا نه...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:48 توسط نازنین |
همه کارهارو برای آینده کردم. همه سختیها و رنجها رو کشیدم تا آینده خوبی رو بسازم. اما حالا که آینده اومده می بینم بهترین لحظه های عمرم رو از دست دادم . بهترین دوران زندگیمو همه اون عشقهایی که من براشون می مردم توی دلم مردند. دیگه شوری ندارم تا از این آینده مثلا بهتر لذتی ببرم آه حیف که عمرم رو هدر دادم حیف که وقتی چشم باز کردم که دیگه وقت بستن شون بود. حیف که زود گذشت حیف... آه کارمونه همیشه که بشینیم یه گوشه 
تو این دنیای دوروزه چقدر دلهامون بسوزه
حیف از اون روزهای رفته حیف از این عمر دوروزه
آدم تو این زومونه سرگرم این و اونه
نمی دونه زندگی مثل آب روونه
تا به خودت بیایی از این خواب رویایی
می بینی خیلی دیره چه چیزی چه دنیایی
دنیا دنیای نامرده مارو کرده مثل برده
با گذست روز و شبهاش عمرمونو تموم کرده
آدم تو این زمونه توی کارش می مونه
نمی دونه زندگی اینجوری نمی مونه
آخه اینکه نمی شه غم بخوریم همیشه
عمر میگذرد لحظه به لحظه از گذشت لحظه ها دلم
می سوزه 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:44 توسط نازنین |
عزیزم عشق تو نوشتنی نیست...
من مانده ام و يک برگه ي سفيد
و يک دنيا حرف نگفته
و يک بغل تنهايي ودل تنگي....
دردودل من دراين کاغذ کوچک جا نمي شود!
در اين سکوت بغض آلود
قطره ي کوچکي اشک سرسره بازي مي کند!
وبرگه ي سفيدم
عاشقانه قطره ها را به آغوش مي کشد!
آري عشق تو نوشتني نيست....
در برگه ام کنار آن برکه
يک قلب کوچک مي کشم!
وقت تمام است برگه ها بالا.....!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 14:40 توسط نازنین |
دوستت دارم(واقعیت تکان دهنده ای از عشق) زن و شوهر عاشقی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند زن عاشق: یواشتر برو من می ترسم! مرد عاشق:نه اینجوری خیلی بهتره! زن عاشق:خواهش می کنم من خیلی می ترسم! مرد عاشق:خوب ،اما اول باید بگی دوستم داری زن عاشق:دوستت دارم،حالا میشه یواشتر برونی؟ مرد عاشق:مرا محکم بگیر زن عاشق:خوب،حالا میشه یواشتر برونی؟ مرد عاشق:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بزاری،اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه افرید در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد عاشق از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون اینکه عشقش را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند..........
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 14:36 توسط نازنین |
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 14:31 توسط نازنین |





+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:7 توسط نازنین |
![]()
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:41 توسط نازنین |
بزرگترین هدیه که میتوان به کسی داد زمان است زیرا وقتی برای کسی وقت میگذاری قسمتی از زندگیت رو گذاشتی که هرگز باز پس نمیگیری .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:29 توسط نازنین |
| ||||||